میلیونها آمریکایی باور دارند که «کریپتیدها» یا موجودات افسانهای واقعی هستند. هیولاها میتوانند نگرانیهای جمعی را بازتاب دهند، تغییرات تاریخی را برجسته کنند و جنبههایی از گذشته و حال ما را آشکار سازند. مطالعه باور مردم به موجودات افسانهای، بینشی تازه درباره ذهن انسان ارائه میدهد.
بیگفوت، موتمن، اسکانکایپ و چوپاکابرا نامهایی عجیب اما آشنا برای بسیاری هستند. این موجودات، جزء مشهورترین هیولاهای محلی آمریکا به شمار میآیند و در دسته «کریپتیدها» قرار میگیرند؛ یعنی موجوداتی افسانهای که وجودشان هنوز از نظر علمی تأیید نشده است. با این حال، آمارها نشان میدهد میلیونها آمریکایی باور دارند که کریپتیدها واقعی هستند. برای نمونه، حدود یک نفر از هر پنج نفر در آمریکا به وجود بیگفوت اعتقاد دارد. همین باور جمعی، یک صنعت بزرگ و سودآور ایجاد کرده است. پژوهشی در سال ۲۰۲۴ نشان داد محصولات مرتبط با بیگفوت سالانه ۱۴۰ میلیون دلار درآمد ایجاد میکنند. امروزه موزهها، فیلمها، اسباببازیها، وبسایتها و جشنوارههای بسیاری حول این موجودات شکل گرفته است.
در این میان، پرسشی مهم مطرح میشود: آیا این «جنون هیولاها» پدیدهای مفید است یا مضر؟ برخی معتقدند باور به هیولاها نوعی شبهعلم را ترویج میکند؛ جنبشی که اعتبار دانشمندان را زیر سؤال میبرد و گاه نهادهای علمی را بهعنوان موجودیتهای بدخواه معرفی میکند. چنین نگرشی میتواند به سلامت عمومی و اعتماد مردم به نهادهای حیاتی آسیب بزند. اما از سوی دیگر، گروهی میگویند موجوداتی مثل بیگفوت میتوانند علاقه سالم به زیستشناسی و محیطزیست ایجاد کنند و حتی به گروههای حاشیهنشین تسلی بدهند؛ کسانی که خود را در جامعه «هیولاییشده» میبینند. افزون بر این، بیگفوت و مشابهاتش به منابع درآمدی بزرگ و چهرههای محبوب فرهنگی تبدیل شدهاند.
بیگفوت و ریشههای یک افسانه مدرن
برای فهم بهتر نقش کریپتیدها، میتوانیم نگاهی به تاریخچه بیگفوت داشته باشیم. در سال ۱۹۵۸، خبرنگاری به نام اندرو گنزولی از روزنامه هومبولت تایمز گزارشی از کارگران چوببری دریافت کرد که ادعا میکردند ردپاهای غولپیکری شبیه انسان را در منطقه بلافکریک دیدهاند. اندازه این ردپاها باعث شد گنزولی نخستین بار از اصطلاح «بیگفوت» استفاده کند. یک ماه بعد ردپاهای بیشتری کشف شد و کارگران از آنها قالبگیری کردند. طولی نکشید که بیگفوت به موضوع داغ رسانهها و مردم تبدیل شد. با وجود شواهدی مبنی بر اینکه این ردپاها توسط یک شوخطبع محلی ساخته شده بود، sightings مداوم و روایتهایی که «شواهد» تاریخی برای وجود بیگفوت میساختند، این افسانه را زنده نگه داشتند.
در سال ۱۹۶۷، راجر پترسون و باب گیملین فیلمی ضبط کردند که ظاهراً موجودی شبیه بیگفوت را در حال قدمزدن در بستر رودخانه نشان میداد. این فیلم بهسرعت در سراسر کشور پخش شد و جنجالهای بسیاری برانگیخت. پس از آن موجی از فیلمها، برنامههای تلویزیونی و محصولات فرهنگی به وجود آمد و بیگفوت به نماد فرهنگ عامه تبدیل شد.
پژوهشگران میگویند محبوبیت بیگفوت را میتوان در زمینه فرهنگی و اجتماعی دهههای میانی قرن بیستم آمریکا فهم کرد. جاشوا بلو بوز، پژوهشگر این حوزه، توضیح میدهد که مردان سفیدپوست طبقه کارگر اگرچه وضعیت مالی خوبی داشتند، اما نسبت به فرهنگ در حال تغییر احساس بیاعتمادی داشتند. رسانههای جمعی باعث شده بودند جهان برای آنها غیرواقعی جلوه کند. تأکید جامعه بر خانواده و «باهمبودن» خفهکننده به نظر میرسید. از سوی دیگر، گذار اقتصاد از صنعتمحوری به خدماتمحوری، مفهوم موفقیت و مردانگی را دگرگون کرده بود. بیگفوت برای این گروه نمادی از «مرد وحشی» بود؛ موجودی رامنشده که امکان ماجراجویی و کشف را زنده نگه میداشت.
موتمن؛ هیولایی که به نماد یک شهر تبدیل شد
در همان دوره، موجود افسانهای دیگری به نام موتمن توجهات را به خود جلب کرد. چهار جوان در ویرجینیای غربی گزارش دادند که موجودی انساننما با چشمانی سرخ و توانایی پرواز را دیدهاند. این موجود آنها را تا داخل شهر تعقیب کرد و بهسرعت وارد افسانههای محلی شد. اهمیت ظهور موتمن زمانی بیشتر میشود که بدانیم این رخداد در دورهای اتفاق افتاد که بسیاری از جوانان پوینتپلیزنت پس از جنگ ویتنام به شهر بازمیگشتند؛ زخمی، داغدار یا آسیبدیده. برای شهری که زخمهای عمیق جنگ را تجربه میکرد، افسانه موتمن کارکردی جمعی و روانشناختی داشت و احساس همبستگی ایجاد کرد.
امروز نیز این موجود برای شهر کارکردی اقتصادی یافته است. موزه موتمن، جشنواره سالانه و رونق گردشگری باعث شده است پوینتپلیزنت دوباره جان بگیرد. در واقع، هیولایی افسانهای توانسته است شهری کوچک را از رکود اقتصادی نجات دهد.
کریپتیدها چه چیزی درباره ذهن و جامعه انسان آشکار میکنند؟
هیولاهایی مانند بیگفوت و موتمن فراتر از موجودات افسانهای هستند. آنها به ما کمک میکنند وضعیت روانشناختی، ترسها، امیدها و نیازهای اجتماعی زمانه خود را بشناسیم. البته این موجودات میتوانند عادات خطرناکی را نیز ترویج کنند؛ مثل باور به اینکه علم اشتباه است و روایتهای شفاهی شواهد کافی محسوب میشوند. اما از سوی دیگر، میتوانند الهامبخش کنجکاوی، ماجراجویی، امید و حتی احیای اقتصادی باشند.
کریپتیدها نشانههایی از فرآیندهای عمیق ذهن انسان هستند؛ از جمله تمایل ما به انسانانگاری و نیاز به روایتهای شگفتانگیز. همانطور که دنیل لاکستون، نویسنده کتاب «علم منفور» میگوید، شاید مهمترین کارکرد این افسانهها نقش آنها در ایجاد پیوند میان انسانها باشد. او تأکید میکند که یافتن نقاط مشترک با دیگران خود یک ارزش است و در این میان، جنبه «شکاکانه» ماجرا چندان اهمیت ندارد.
