وقتی روابطمان به بنبست میرسند، معمولاً اولین کاری که میکنیم، جستجوی مقصر است. ما دنبال یک پاسخ ساده میگردیم: چه کسی باعث این مشکل شده؟ اغلب به این نتیجه میرسیم که طرف مقابل مقصر است و با خودمان فکر میکنیم، «رابطهمان میتوانست عالی باشد اگر تو نبودِی.» اما این نوع نگاه نه تنها مشکل را حل نمیکند، بلکه معمولا منجر به قطع ارتباط عاطفی و فاصله بیشتر بین افراد میشود. سرزنش کردن، راهحلی نیست بلکه عاملی است که روابط را تخریب میکند و مانع درک واقعی طرف مقابل میشود.
متأسفانه در برخی مدلهای درمانی، تأکید زیادی بر آسیبشناسی و یافتن نقص در افراد وجود دارد. این موضوع باعث شده که درمانگران به محض شنیدن روایت یکطرفه از مراجع، بدون اینکه شخص مقابل را ببینند یا بشناسند، تشخیصهایی بدهند که فقط دیدگاه مراجع را تأیید میکند. آنها میگویند «شریک تو، والدت یا خواهر و برادرت یک جوری خراب شدهاند که قابل تعمیر نیستند.» این نوع تشخیصها میتواند خانوادهها را از هم بپاشد و باعث شود افراد به جای پیدا کردن راه حل، درگیر تعارضهای عمیقتر شوند. وسواس در جستجوی اختلال و آسیب باعث میشود از درک کلی و پیچیدگیهای روابط غافل شویم.
داستان شخصی من؛ وقتی نگاهام به خانواده عوض شد
در اواسط دهه بیست زندگیام، زمانی که دانشجوی تحصیلات تکمیلی بودم و برای درمانگر شدن آموزش میدیدم، به طور جدی شروع کردم به تحلیل روابط خانوادگیام، مخصوصاً رابطهام با پدرم. همیشه فکر میکردم خانوادهام بینقص است و رابطه با مادرم بسیار صمیمانه و نزدیک بود، مثل دو دوست. اما پدرم خیلی متفاوت بود. او بیشتر وقتش را صرف کار میکرد و رابطهمان کمعمق بود. در تمام کودکی، فکر میکردم این طبیعت همه پدرهاست و اهمیتی نمیدادم، ولی ناگهان احساس کردم پدرم در حق من کوتاهی کرده است و باید رابطهای نزدیکتر با او داشتم. یک روز استادم، که خودش درمانگر بود، متوجه شد حواسم پرت است و به جای ادامه کار تحقیقاتی، پیشنهاد داد با هم صحبت کنیم. وقتی درباره احساس فقدان و سردی رابطهام با پدرم حرف زدم، میتوانست مثل بسیاری درمانگران، فقط تأیید کند که پدرم مشکل دارد و من باید این نقص را بکاوم. اما این کار را نکرد.
او به من کمک کرد به خانواده به عنوان یک سیستم نگاه کنم و ببینم که رابطه نزدیک و شدیدم با مادرم، به نوعی فضای حضور پدرم را محدود کرده بود. به جای دیدن تمرکز پدرم بر کار به عنوان یک کمبود، آن را منبع غرور و نشانهای از تلاش و فداکاری او برای خانواده دانست. او به من یادآوری کرد که پدرم که بازمانده هولوکاست بود، برای فراهم کردن فرصتهایی بهتر برای من و برادرانم جان کند و عشقش را به شکل متفاوتی نشان میداد.
خاطراتی که تصویر پدرم را تغییر داد
او از من خواست به خاطراتم فکر کنم، مثل وقتی که پدرم دوچرخهسواری یادم داد و در لحظه مناسب دستم را رها کرد، یا روزهای اسکی که وقتی دستکشهایم را نمیتوانستم دربیاورم، کمکم کرد، یا صبحهای یکشنبه که پیانو میزدم و فقط گوش میداد. این خاطرات نشان دادند که عشق پدرم واقعی و صمیمانه بود، حتی اگر متفاوت از رابطهام با مادرم بود.
اگر در نقطه بحرانی یک رابطه قرار دارید، به جای قطع ارتباط یا سرزنش، پیشنهاد میکنم آن فرد «دشوار» را دعوت کنید همراه شما به درمان بیاید. اگر قبول نکرد، خودتان شروع کنید. اما در انتخاب درمانگر دقت کنید. درمانگری که فقط همدلی کند کافی نیست. باید کسی باشد که به شما کمک کند نقش خودتان را در مشکلات رابطه بشناسید، راهکارهای سازنده ارائه دهد و بتواند شما را به دیدن آدمها از زاویهای تازه و مهربانانهتر تشویق کند.
سرزنش کردن، مشکل را حل نمیکند و باعث قطع ارتباط عاطفی میشود. تمرکز صرف بر آسیبشناسی میتواند روابط را خرابتر کند. نگاه سیستمی و درک همه جانبه افراد در یک رابطه، کلید فهم و حفظ ارتباطات عمیق و صمیمانه است. پذیرش تفاوتها و دیدن نقش خودمان در رابطه، بهترین راه برای عبور از بحرانهای ارتباطی است.
