باید با این نکته شروع کنم که من خودم فرزندی ندارم، اما ناتنیهایی دارم که در سن و سالی هستند که آدم بهشان میگوید «وای، الان که هر دو وکیل شدهاند چقدر بامزهاند!» آنها خانه و زندگی خودشان را دارند و برای بازنشستگیشان برنامهریزی میکنند و این مرحله از زندگیشان واقعاً شیرین است. نکته جالب این است که فرزندان ناتنیهای من هم بچهای ندارند؛ انگار در خانواده ما بافتنیهای دستباف نوزادی بیشتر در سایز «خیلی خیلی بزرگ» هستند.
وقتی جوان بودم، هرگز شک نداشتم که بچهدار خواهم شد. در ذهن من زنان ازدواج میکردند، بچهدار میشدند، پیر میشدند و سپس توسط فرزندانشان با شادی و محبت مورد تقدیر قرار میگرفتند. این همان نمایشنامهای بود که من بارها در «نمایشهای خانگی» دیده بودم—گاهی در زندگی واقعی، اما بیشتر در تلویزیون—و آن را برای خودم تمرین کرده بودم. فکر بدون فرزند بودن، بچهنداشتن یا مادری نکردن برای من همانقدر غیرقابل تصور بود که تحصیلکردن یا داشتن زندگی حرفهای موفق. اصلاً چنین چیزی به ذهنم نمیرسید. چگونه ممکن بود یک زن بدون بچه خوشحال باشد؟ چطور ممکن بود اینقدر خودخواه باشد؟ با این حال زندگی من چنین پیش رفت. واقعیت این است که افرادی که بچه ندارند میتوانند حتی خوشحالتر از کسانی باشند که بچه دارند؛ حرفی که بسیاری از والدین دوست ندارند بشنوند.
اکنون که در آغاز «پردههای پایانی» زندگیام هستم، میخواهم درباره موضوعی کمگفتهشده، سایهوار و تقریباً تابو صحبت کنم: بچهنداشتن. نداشتن فرزند کاملاً مشکلی ندارد؛ در واقع نوعی آسودگی پنهان است. اما هنوز هم اعتراف به این احساس درونی و صادقانه—وقتی با واقعیت بیفرزندیام روبهرو میشوم—برایم جسارت میخواهد: «از زیرش در رفتم.» یکی از اولین سوالاتی که زنان همسنوسال من از هم میپرسند این است: «بچه داری؟ چندتا؟ نوههات چی؟ چند تا؟» بیخیال پیکلبال، در بسیاری از جمعها، تعداد و نزدیکی فرزندان و نوهها حکم امتیاز را دارد.
بچهداشتن؛ گروگانگیری یک عمره
بچهداشتن مانند گروگان گرفتن است؛ هر تصمیمی که میگیری باید بر اساس تأثیری باشد که روی انسانی آسیبپذیر میگذاری که کاملاً به تو وابسته است برای امنیت، سلامت، تغذیه و بقایش. فرزندانت همچنین بزرگ میشوند و احتمالاً توجهت را میخواهند، تشویقت را، حضور در رویدادهای ورزشیشان و در نهایت، رمز کارت بانکیات را!
وظیفهی کودک نیست که به زندگی تنها و بیعشق یک بزرگسال محبت و معنا بیاورد. ممکن است بچهها تو را دوست داشته باشند، به تو احترام بگذارند و تو را در زندگیشان شریک کنند. اما ممکن است دقیقاً همان را باور کنند که گفتی—اینکه برایشان لانه و بال ساختی—و سپس ۳ هزار مایل دورتر بروند تا کرمهای خودشان را بخورند. شاید هفتهای یکی دو بار پیام بدهند، یا وقتی زمان بازنشستگی فرا رسید، دعوت نشوی برای زندگی کنارشان.
والدگری؛ بازی خطرناک «اگر بار اول موفق نشدی، دوباره تلاش کن»
یادت هست شوخی قدیمی استیو رایت؟ «اگر شعار تو این است که اگر بار اول موفق نشدی، دوباره و دوباره تلاش کن، پس چتربازی واقعاً برای تو مناسب نیست.» درباره آوردن انسانهای جدید به دنیا هم همینطور است. ممکن است والد بسیار بدی باشی. واقعاً میخواهی «یه امتحانش کنی» و ببینی چه میشود؟ اگر وقتی به والدشدن فکر میکنی، بیش از همه به خرید ست لوازم کودک، بوسیدن پیشانی بچه هنگام خواب آرام و شیرین یا پولدار شدن از طریق انتشار فیلمهای بچهات در شبکههای اجتماعی فکر میکنی، لطفاً دوباره فکر کن. آیا واقعاً والدگری برایت ضروری است یا فقط آن را در حالت انتزاعی دوست داری؟ اگر مردم اکنون تو را دوست ندارند، با بچهدار شدن بیشتر دوستت نخواهند داشت.
تراژدیها و واقعیتهای والد بودن
ناتوانی والدین در محافظت یا کمک به کودکی که درد میکشد، در قلب بسیاری از تراژدیها قرار دارد. اگرچه شادی والدین ممکن است با موفقیتها و برآورده شدن آرزوهای فرزندان دوچندان شود، اما آن باور قدیمی که «والدین فقط به اندازه غمگینترین فرزندشان میتوانند خوشحال باشند» هنوز بسیار قدرتمند است. همه بچهها دوستداشتنی نیستند. همان بچه کلاس دوم را یادت هست؟ اگر فرزند تو همان بچه شود چه؟
آزادیهای پنهان در زندگی بدون فرزند
تماشای فیلمها و برنامههای کودکانه کاملاً قانونی است، حتی اگر هیچ کودکی همراهت نباشد. میخواهی پیتر پن ببینی؟ بفرما. میخواهی با لگو بازی کنی؟ لذت ببر. میخواهی سوار فنجانهای چرخان شهربازی شوی؟ خب… شاید بهتر است یک درمانگر پیدا کنی! کودکانی هستند که به بزرگسالان نیاز دارند و همه ما میتوانیم بدون اینکه مجبور باشیم کسی را به دنیا بیاوریم، نقش مهمی در بهبود زندگی آنها داشته باشیم. داوطلبشدن، آموزش دادن، مشاوره دادن، کمک در برنامههای حمایتی یا پناهگاهها، عضو شدن در پروژههای «برادر بزرگ/خواهر بزرگ» و راههای دیگر بسیار آسان است. میتوانی زندگی یک نفر را تغییر بدهی بدون اینکه او را بزایی.
حسرتها و پذیرش زندگی
دو چیز هست که بابتشان حسرت میخورم. آمادهای؟ نمیتوانم بگویم: «چطور توقع داری بیایم به جشن نوزادی با تم گتسبیات، وقتی حتی اجازه ندادم کسی برای خودم جشن نوزادی بگیرد؟!» و نمیتوانم با اقتدار بگویم: «صبر کن تا خودت بچهدار شوی. آن وقت میفهمی.» و این برای من کاملاً قابل قبول است. این متن با تاکید بر واقعیتهای کمتر گفتهشده درباره بچهنداشتن و والدگری، به چالشها، آزادیها و حسرتهای این مسیر میپردازد و فرصتی میدهد تا انتخابهای متفاوت زندگی محترم شمرده شوند.
