وقتی اخیراً خواندم که جون لاکهارت در سن بیش از نودسالگی درگذشته است، ناگهان دردی تیز و غیرمنتظره درونم پیچید. این واکنش شدید فقط برای لحظهای مرا غافلگیر کرد، اما بلافاصله ذهنم به سمت لَسی رفت؛ نه فقط شخصیت تلویزیونی معروف، بلکه لَسیِ واقعیِ زندگی خودم. ناگهان دوباره دهساله شدم؛ روی فرش اتاق نشیمن دراز کشیده بودم و با اولین حیوان خانگیام، یک کولی پرجنبوجوش و باورنکردنی نرم، غلت میزدم؛ سگی که نامش را از قهرمان محبوب یک سریال تلویزیونی گرفته بود.
لَسی، کودکی و لحظههایی که ساده اما طلایی بودند
من، لَسی و خواهر و برادرم هر هفته کنار هم مینشستیم و سریال را تماشا میکردیم. من با چشمانی پر از شگفتی، و او با آن توجه خاصی که فقط سگها دارند؛ انگار که خودش هم ماجراهای همتای شجاع و فوقالعاده باهوشش را روی صفحه دنبال میکرد. آن لحظهها ساده بودند، اما طلایی. من لَسی را بیقیدوشرط دوست داشتم و در آن سن، عشق چیزی جز همین نزدیکی بیواسطه نبود. اما بیشتر داستانهای کودکی، نقطه عطفی دارند؛ لحظهای که مسیر احساسات را برای همیشه تغییر میدهد. داستان من هم از این قاعده مستثنا نبود.
ترس، وسواس و آغاز یک جدایی دردناک
مادرم که بعدها فهمیدم اختلال وسواس فکریعملی شدیدی داشته است، کنههایی را در جایخواب لَسی پیدا کرد. آن کشف، بحرانی تمامعیار برای سگم بود، اما برای من آغاز چیزی عمیقتر و ویرانگرتر محسوب میشد. سمپاشها آمدند، جایخواب جمع شد و لَسی به حیاط جانبی خشک و بیروح خانهمان در الکاخونِ کالیفرنیا تبعید شد.
آن حیاط، جهنمی از شنهای داغ و پوسیده بود؛ بدون سایه، بدون آسایش. پوشش ضخیم و پشمالویش گرهخورده و ژولیده شد، بوی بد میداد و پنجههایش زخم شده بود. هر بار که به دیدنش میرفتم، پنجههای من هم از همان شنها آسیب میدید. اگر به عکس سیاهوسفیدی که بالای این نوشته قرار دارد نگاه کنید، تصویری کاملاً معمولی از آمریکای میانه قرن بیستم میبینید؛ مادرم و پدرم در سال ۱۹۵۶. من آن زمان هشتساله بودم و پشت حصار چوبیِ همان عکس، حیاط جانبیای قرار داشت که دو سال بعد، سگم محکوم شد زندگیاش را در آن بگذراند.
اجتناب عاطفی؛ وقتی کودک راهی برای ماندن در درد ندارد
ما بچهها وظیفه داشتیم به لَسی غذا بدهیم و آبش را عوض کنیم. اما برای یک کودک دهساله، آن حیاط شبیه سیاهچالی از ناامیدی بود. دیگر خبری از بازی، غلت زدن یا نوازش خز نرم نبود. وقتی مرا میدید، با امیدی مردد نزدیک میشد؛ سر پایین، دم لرزان. من طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. نمیدانستم چطور با آن درد بمانم؛ با سردرگمی، با بیعدالتی عریان ماجرا.
از رفتار نوروتیک مادرم عصبانی بودم، اما کاری برای نجات سگم نکردم. بهجای آن، کاری را کردم که بسیاری از کودکان وقتی راهی برای مواجهه با درد ندارند انجام میدهند: روی برگرداندم. در ذهنم، واقعیت داشتن یک سگ را پاک کردم. کمتر و کمتر به دیدنش میرفتم و هر بار زودتر برمیگشتم. از احساسی که دیدن او در من بیدار میکرد فرار میکردم. و در همین گریز، موجودی را که زمانی همدمم بود، رها کردم.
لَسی فقط یکی دو سال در آن تبعید دوام آورد. وقتی مرد، مراسمی در کار نبود. آیینی، خداحافظیای یا قدردانیای وجود نداشت. پدرم در همان حیاط مصیبتبار گودالی کند و همهچیز تمام شد. من نرفتم. حرفی زده نشد. سکوت، جای همهچیز را گرفت. حتی حالا، دههها بعد، هنگام نوشتن این جملات از شرم میلرزم. یاد او همیشه با سوزی عمیق همراه بوده است؛ زخمی که هیچوقت کاملاً بسته نشد.
الگویی که از کودکی تا بزرگسالی ادامه یافت
با گذر زمان، الگوهای عمیقتری که زیر انتخابهای اولیهمان پنهان شدهاند، آشکار میشوند. ناتوانی من در روبهرو شدن با درد رنج لَسی، ریشه دواند. به الگویی تبدیل شد برای حرف نزدن با دوستان درباره آنچه واقعاً درونم میگذشت، برای فرار از پیچیدگیهای روابط عاطفی، برای غرق شدن در کار بهجای مکث کردن و پرسیدن اینکه واقعاً چه میخواهم یا به چه نیاز دارم. حتی اجازه دادم فرزندانم هم، وقتی زندگی بیش از حد شلوغ و پرمطالبه میشد، به حاشیه بروند. همیشه یک انتخاب تکرار میشد: روی برگرداندن بهجای نزدیک شدن، اجتناب بهجای حضور، سکوت بهجای ارتباط.
از اجتناب تا انعطافپذیری روانشناختی
تعجبی ندارد که تمام زندگی حرفهایام را صرف مطالعه و آموزش انعطافپذیری روانشناختی کردهام؛ اینکه چگونه میتوان بهسوی آنچه دردناک است برگشت تا بتوان بهسوی آنچه واقعاً مهم است حرکت کرد. آن درسهای سخت، با یک کولی به نام لَسی آغاز شدند؛ دوستی که در حقش کوتاهی کردم. امروز، وقتی اینها را مینویسم، چشمانم را میبندم و برایش اشکی میریزم. همزمان لبخند میزنم، چون او به من شادی، خنده و همدمی بخشید و اینها هدایای واقعیاند. هنوز هم میتوانم گرمای بدنش را روی فرش اتاق نشیمن حس کنم، همانوقت که کنار هم نشسته بودیم و لَسیِ تلویزیونی دوباره دنیا را نجات میداد.
به افتخار او، دوباره عهدی کوچک میبندم؛ اینکه حتی وقتی خارهای شنِ عاطفی زیر پاهایم فرو میروند، مهربان بمانم. بهجای دور شدن، بهسوی آنچه درد دارد نگاه کنم و در لحظه بمانم، حتی وقتی حضور داشتن هزینه دارد. در این کار عالی نیستم و شاید هرگز هم نشوم، اما از گذشته بهترم و همین ارزشمند است. این یعنی عهد من در عمل. عهدی که از دل پشیمانی زاده شده، اما با قدردانی از درسهایی که آموختم همراه است. لَسی سزاوار بهتر از اینها بود، آدمهای زندگیام سزاوار بهترند و اگر صادق باشم، خودم هم همینطور.
