کمالگراها اغلب درگیر تلاش برای ساختن نوعی امنیت عاطفی هستند؛ امنیتی که بهجای تکیه بر درون، از روابط و تأیید دیگران تأمین میشود. بسیاری از آنها تلاش میکنند با روابط عاطفی، خلأهای دوران کودکی خود را جبران کنند و در این مسیر گاهی حال و آینده خود را در اسارت «گذشته بهترِ خیالی» قرار میدهند. کمالگرایی در هسته خود اغلب به یک نیاز عمیق، غیرمنطقی و حتی گاهی جسمانی برای حفظ امنیت بازمیگردد. هرچند یافتن علت واحد برای این الگو سادهسازی است، اما میتوان آن را تلاشی برای حفاظت از خویش در برابر تهدیدهای بیرونی و درونی دانست. این تلاش اما سطحی نیست؛ ریشههای آن در دوران کودکی قرار دارد.
بسیاری از افراد کمالگرا در خانههایی بزرگ شدهاند که سرشار از بیتوجهی، سردی عاطفی یا حتی سوءرفتار بوده است. ذهن انسان برای پردازش واقعیت از میانبرهای شناختی استفاده میکند و وقتی این میانبرها در محیطی ناامن شکل بگیرند، به الگوهایی شدید و طولانیمدت تبدیل میشوند. کمالگراها معمولاً با پارادوکس مشکل دارند و جهان پیچیده و چندلایه را با تفکر سیاهوسفید سادهسازی میکنند. نیاز آنها به وضوح، نظم و کنترل، به وسواس نسبت به قانون و «عدالت» تبدیل میشود؛ عدالتی که دنیا را برایشان قابل پیشبینی و امن میکند.
چرا کمالگرا گذشته، حال و آینده را کنترل میکند؟ وسواس نظم برای جبران رنجهای کودکی
برای کمالگرا عدالت فقط مربوط به اکنون نیست؛ او تلاش میکند گذشته، حال و آینده را در چارچوبی منظم، قابل کنترل و معنادار قرار دهد. بسیاری از آنها سالها از زندگی خود را صرف تلاش برای جبران «بدهیهای عاطفی» دوران کودکی میکنند. این نیاز در روابط عاطفی نمود روشن دارد؛ جاییکه رابطه تبدیل به صحنهای برای بازآفرینی نبردهای کودکی میشود. پرسش دائمی «چرا من؟» و تلاش برای ترمیم گذشته از طریق کنترل حال، فرد را در چرخهای بیپایان گرفتار میکند.
نیازهای کمالگرا چاه بیانتهاست؛ چون امنیت مطلق نه به دست میآید و نه گذشته قابل پاککردن است. کودکی که از تنهایی رنج برده ممکن است در بزرگسالی ظاهراً فوقمستقل شود؛ نه برای برآوردن نیازهایش، بلکه برای ساختن زندگیای که دیگران در آن نیازهای او را برآورده کنند. او گاهی از صمیمیت و تأیید کوچک میگذرد تا به تحسین بزرگتری برسد که باور دارد حق اوست. ذهن او باور دارد زندگی باید بدهیهای گذشته را جبران کند و این باور، رنج را دوچندان میکند.
پارادوکس دردناک عشق برای کمالگرا؛ میان «عشق مشروط» و «استحقاق عشق بیقید و شرط»
در ذهن کمالگرا تناقضی پنهان وجود دارد. از یکسو او باور دارد که باید برای رسیدن به عشق تلاش کند؛ از سوی دیگر معتقد است این عشق را باید در کودکی بدون هیچ شرطی دریافت میکرد. همین پارادوکس باعث میشود او حتی نداند درباره عشق، دنیا و خود چه باورهایی در ناخودآگاه دارد. تلاش او برای گرفتن تأیید، در واقع جستوجوی معنای وجودی و اثبات ارزشمندی است.
کمالگرایی در نقش والد؛ کودکانی که بار گذشته والد را حمل میکنند
والدین کمالگرا معمولاً ناخواسته کودکان خود را به نقش «والد جایگزین» دعوت میکنند. آنها انتظار دارند فرزندشان آن نسخه ایدهآلی باشد که والدین خودشان هرگز نبودند. کودک زیر بار این استاندارد ناممکن تلاش میکند، اما سرانجام درمییابد توانایی ترمیم گذشته والد را ندارد. این درک، او را از والد کمالگرا دور میکند. والد نیز ناخودآگاه میکوشد با ساختن فرزندی «بینقص»، خلأ عشقی دوران کودکی خود را درمان کند.
در روابط عاشقانه، کمالگرا معمولاً نقش «شریک نمونه» را بازی میکند و انتظار دارد طرف مقابل نیز همینگونه باشد. اما پشت هر رفتار بهظاهر عاشقانه، نیاز و انگیزهای پنهان وجود دارد. شریک زندگی بهمرور احساس میکند مورد سوءاستفاده قرار گرفته و نمیداند چقدر از احساس گناهش واقعی است. رابطه برای او تبدیل به معمایی میشود که نمیداند از ابتدا قرار بوده چه شکلی باشد.
رها کردن امید به گذشته بهتر؛ توصیه یالوم و آغاز رهایی کمالگرا
به گفته یالوم، کمالگرا باید امید به گذشتهای بهتر را کنار بگذارد و از تلاش برای یافتن پاسخ قطعی برای «چرا من؟» رها شود. او نیاز دارد از ذهنیت «ویژه بودن از دل رنج» فاصله بگیرد؛ همان ذهنیتی که باور دارد رنجهای کودکی باید در داستانی بزرگتر معنا پیدا کنند. قطع اتصال بین گذشته و آینده، یعنی کنار گذاشتن روایت یکپارچهای که تلاش دارد همه چیز را توجیه کند.
رهایی زمانی آغاز میشود که کمالگرا بتواند آشوب گذشته را بپذیرد و اجازه دهد اکنون و آینده بر اساس واقعیت امروز شکل بگیرد، نه رنجهای دیرینه. وقتی روایت دردناک گذشته با شادی و هماهنگی اکنون ناسازگار باشد، قرار نیست همچنان ادامه پیدا کند. گاهی همین ناسازگاری، شروع زندگی تازه است.
