پدیده ایمپوستر زمانی تبدیل به مشکلی جدی میشود که فرد زندگی خود را بر اساس پنهان کردن نقصها و ضعفهای فرضیاش سازماندهی کند. کمالگرایی اغلب شامل انتظار کشیدن برای یک موفقیت یا دستاورد خاص است که بالاخره ارزش ذاتی یا اکتسابی فرد را اثبات کند. این انتظار طولانی و بدون پایان، فرد را در چرخهای از تلاش و انتظار بیپایان گرفتار میکند. در مقابل، راه نجات در پذیرش واقعیت و تکیه بر معنا و ارتباطات انسانی است.
برخی افراد از اشتباه کردن وحشت دارند و در دنیای خیالی زندگی میکنند که در آن تلاش و خودآگاهی میتواند همه ترسها، اضطرابها، افسردگیها، تصویر منفی از خود و حتی احساس تقلبی بودن را برای همیشه ریشهکن کند. این افراد به مفاهیمی مانند «شفا» و «ریشهیابی علل» چنگ میزنند و گمان میکنند میتوانند تمام این مشکلات را به طور کامل از بین ببرند. اما واقعیت این است که پدیده ایمپوستر لزوماً مخرب یا فلجکننده نیست؛ مشکل اصلی نحوه واکنش ما به این احساس است.
تعریف و مکانیسم پدیده ایمپوستر در روانشناسی
پدیده ایمپوستر به حس مزمن و آزاردهندهای گفته میشود که فرد احساس میکند آن کسی نیست که دیگران تصور میکنند، به خصوص وقتی این تصور برای خود فرد بیش از حد مثبت است. در واکنش به این برداشت غلط، افراد کمالگرا زندگی خود را طوری سامان میدهند که ضعفهای فرضیشان را پنهان کنند. آنها با دو ذهنیت متضاد زندگی میکنند؛ از یک سو مطمئناند که نقصهایشان غیرقابل جبران است و از سوی دیگر امیدوارند بتوانند ضعفهایشان را به اندازهای مخفی کنند که به خودشان ثابت کنند اشتباه میکنند. این نوع تفکر نوعی تفکر جادویی است که فرد نمیداند چطور و چرا ممکن است این حس بیاعتبار شود و فقط امیدوار است روزی آن را بفهمد.
پدیده ایمپوستر میتواند به عنوان بنیاد معنایی در خلأ زندگی دیده شود، مشابه داستان نمایشنامه مشهور ساموئل بکت، «در انتظار گودو». در این نمایش، دو مرد بیهدف زمان خود را صرف انتظار برای فردی میکنند که قرار است به زندگیشان معنا بدهد، در حالی که خودشان در حال خلق معنا در انتظار هستند، اما به نظر میرسد وقتشان تلف میشود. این داستان بازتاب دقیقی از چرخه انتظار و تلاش بیحاصل کمالگرایان است که در نهایت وقت خود را به جای پیشرفت واقعی صرف چیزهای بیاهمیت میکنند.
پایان نیافتن انتظار و پیامدهای آن بر زندگی
در نهایت هیچ اتفاقی نمیافتد؛ هیچ گشایشی رخ نمیدهد و فرد مجبور میشود به این فکر کند که چه مقدار از زندگیاش بر اساس امیدهای بیاساس و تصمیمات نادرست تلف شده است. رواندرمانگر اگزیستانسیال اروین یالوم بیمارانش را تشویق میکرد امید به گذشته بهتر را رها کنند و این توصیه به افرادی که احساس ایمپوستر دارند نیز تعمیم مییابد: امید به آیندهای بینقص را باید کنار گذاشت. پس از دلسردی، کمالگرایان باید بازنگری کنند که چه مقدار از انرژی و زندگی خود را صرف ادامه راهی کنند که تاکنون بیثمر بوده است.
سوالات درمانی برای مواجهه با پدیده ایمپوستر
در فرایند درمان، درمانگران معمولاً از افراد میپرسند: «کدام دستاورد میتواند ثابت کند تو ایمپوستر نیستی؟» «چگونه این دستاورد میتواند تو را در برابر انتقادهای درونی و بیرونی مصون نگه دارد؟» «آیا موفقیتی وجود دارد که باعث شود خودت را دوست داشته باشی؟» «دستاوردی هست که هیچکس نتواند آن را از تو بگیرد؟» این سوالات به فرد کمک میکند تا متوجه شود ارزش واقعی دستاوردها تا چه حد ذهنی است و چقدر به آسانی میتواند دستخوش تغییر شود.
درس از فیلم «کول رانینگز»: کافی بودن پیش از کسب موفقیت
فیلم انگیزشی «کول رانینگز» یکی از آموزندهترین لحظات خود را با جملهای از جان کندی به تصویر میکشد که به قهرمان داستان میگوید اگر کسی احساس نکند بدون مدال طلا کافی است، هرگز با داشتن آن احساس کافی بودن نخواهد داشت. این جمله بر این نکته تاکید دارد که اگر پیش از دریافت تایید و موفقیت، خود را لایق آن ندانیم، پس از کسب آن نیز نخواهیم توانست آن را به عنوان تایید بپذیریم.
پذیرش خود و نقش ارتباطات در رهایی از ایمپوستر
در نمایش «در انتظار گودو»، لحظهای کلیدی هست که یکی از شخصیتها میگوید: «ما همیشه چیزی پیدا میکنیم که به ما توهم وجود بدهد.» دیگری پاسخ میدهد: «بله، ما شعبدهبازیم.» ما خودمان شعبدهباز زندگیمان هستیم و میتوانیم تصمیم بگیریم چگونه زندگی کنیم و برای چه چیزی ارزش قائل شویم. کنار آمدن با احساس ایمپوستر یعنی پذیرفتن نیازمان به دیگران، اما بدون انتظار اینکه کسی یا چیزی به طور کامل ما را شفا دهد.
ایمپوستر؛ منبع فروتنی و رشد یا دام بیپایان؟
پدیده ایمپوستر میتواند ما را متواضع و دقیقتر سازد و باعث شود در مسیر رشد و تلاش باشیم، اما اگر کنترل نشود، مانند شرم زیاد ما را به بیراهه میکشاند. فردی که با ایمپوستر دست و پنجه نرم میکند باید بداند که این احساس به شکل قابل توجهی به جامعه و ویژگیهای مثبت اجتماعی کمک میکند، و در مقابل، جامعه نیز تا حدودی مدیون اوست. انتظار کامل بودن و خودکفایی همزمان نه واقعبینانه است و نه عادلانه.
معنای واقعی زندگی در آن چیزی است که به جهان میدهیم و آنچه از جهان دریافت میکنیم. این یعنی باید یاد بگیریم به تمجید و کمک دیگران حداقل به طور موقت اعتماد کنیم. هر چیز دیگری جز این، نوعی افسانه است که معمولاً نمیتواند به زیبایی روند پشت سر گذاشتن ترسها و ناامنیها توسط فرد برسد. این واقعیت شاید جادوییترین لحظه در مسیر پذیرش خود باشد.
