وقتی کمال‌گرایی، ADHD و OCD روی سن سخنرانی عمومی با هم گلاویز می‌شوند

کمال‌گرایی و سخنرانی عمومی - مبارزه با ADHD و OCD

از نظر فکری می‌توانم با اطمینان کامل به شما بگویم که چقدر عمیقاً می‌فهمم کامل نیستم. محدودیت‌های خودم را دارم که با نقاط قوتم متعادل می‌شوند. می‌توانم ساعت‌ها دربارهٔ این حرف بزنم که ناامیدی لزوماً چیزی دربارهٔ جوهرهٔ وجودی من نمی‌گوید، شکست‌هایم من را قوی‌تر کرده‌اند و حتی در آن‌ها معنا پیدا کرده‌ام، مثلاً وقتی درباره‌شان می‌نویسم. می‌دانم که باید این حرف‌ها را بزنم و حتی عمیق‌تر از آن، به‌شان باور دارم. می‌دانم حساسیتم مسئولیت هیچ‌کس دیگری نیست و مطمئنم دیگران، اگر صادق باشم حتی باید، به میل من به کمال بخندند.

همهٔ این‌ها درست است، اما در عین حال بخشی از وجودم، بخشی که انگار ذاتی است یا دست‌کم این‌طور به نظر می‌رسد، کمال را طلب می‌کند. اغلب احساس می‌کنم نمی‌توانم با این بخش کنترل کنم، مذاکره کنم یا حتی با منطق آرامش کنم.

کدام نقص‌ها واقعی‌اند و کدام‌ها فقط توهم کمال‌گرایی‌اند؟

بعضی از دغدغه‌هایم دربارهٔ نقص‌هایم کاملاً واقعی به نظر می‌رسند، مثلاً مهارت افتضاحم در ریاضی یا برخی جنبه‌های ظاهرم. بعضی دیگر نه، لحظاتی که انگار دارم بیش از حد طلب می‌کنم یا برای خودم معنای خیالی می‌سازم. این نیاز به کمال به‌خصوص وقتی ارائه می‌دهم و موضوعی را که در آن مهارت دارم ارائه می‌کنم، سر باز می‌کند.

با ترکیب OCD و ADHD، ذهنم همیشه در حال دویدن است. بنابراین کلماتم هم همین‌طور. دقیقاً همان‌طور که فکر می‌کنم حرف می‌زنم و برعکس. همین باعث شده نویسندهٔ خوبی باشم، چون می‌توانم ارتباط‌های متنوعی بین ایده‌های به‌ظاهر بی‌ربط برقرار کنم، اما به‌عنوان سخنران به شدت مشکل دارم. تند حرف می‌زنم، کلماتم به هم می‌ریزد چون سعی می‌کنند به فکرهایم برسند، گاهی کلمهٔ درست را پیدا نمی‌کنم و به‌صورت تکانشی ارتباط‌های جدید و جذاب، که عمدتاً فقط برای خودم جذابند، در حین صحبت می‌سازم. در نتیجه شنونده معمولاً گم می‌شود و احساس می‌کند با موج عظیمی از اطلاعات روبه‌رو شده.

بازخورد منفی، سمّ کشندهٔ کمال‌گرا در سخنرانی عمومی

تمام عمرم تقریباً همان انتقادها را شنیده‌ام: آهسته‌تر حرف بزن، مخاطبت را در نظر بگیر، موضوع را گم نکن، تمرین کن (که راستش زیاد هم جواب نمی‌دهد). گاهی واقعاً تلاش می‌کنم این کارها را بکنم، اما باز هم شکست می‌خورم. اینکه در بروکلین بزرگ شده‌ام هم کمکی نمی‌کند.

هر بار که ارائه می‌دهم، همان بازخوردهای تکراری را می‌گیرم. برای یک کمال‌گرا، بازخورد منفی هیچ‌وقت ایزوله و جداگانه احساس نمی‌شود، به‌خصوص وقتی در مرکز توجه است. بیشترشان برایم معنای عمیق پیدا می‌کنند و تعریف‌ها را کاملاً تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. این نوع بازخوردها همان باورهای هسته‌ای را فعال می‌کنند: تو باهوش نیستی، متفکر شفافی نیستی، نمی‌توانی خودت را قابل فهم کنی. می‌دانم که بین ذهن من و ذهن بعضی از افراد دیگر شکاف بزرگی وجود دارد، اما تفسیرهای من، «چرا»ی ماجرا، احتمالاً تا حد زیادی بی‌اساس هستند. حداقل امیدوارم این‌طور باشد.

کمال‌گرایی یعنی کل زندگی‌ات باید یک ساختمان بی‌نقص باشد

کمال‌گرایی تا حد زیادی اشتغال ذهنی به انسجام و هماهنگی و تصویر فرد از خودش است. کمال‌گرایی تلاشی است برای ساختن یک نمای کلی و سیستماتیک از زندگی‌ات از پایه تا بالا؛ جایی که هر آجر نشان‌دهندهٔ بخش‌های پایه‌ای آن است. اگر باور هسته‌ای من این باشد که من باهوشم، آن‌گاه همهٔ آجرها باید این را تأیید کنند و مدرکی برایش باشند.

اگر باهوشم، پس باید نویسندهٔ خوبی باشم و سخنران خوبی باشم، که این هم به نوبهٔ خود هوش بالایم را ثابت می‌کند. اگر موضوع را خوب می‌فهمم، یعنی باهوشم، باید بتوانم آن را شفاف ارائه دهم، که این هم با تشویق پرشور مخاطب نشان داده می‌شود. بنابراین برای اینکه باهوش باشم و احساس باهوش بودن کنم، باید در همهٔ چیزهایی که به این مفهوم مربوط می‌شود کامل باشم، حتی اگر این ارتباط‌ها فقط برای خودم شخصی باشند. در غیر این صورت شک و تردید عظیمی به وجود می‌آید. چون اگر واقعاً موضوع را می‌فهمم، چرا نمی‌توانم آن را برای مخاطبانی که صادقانه تلاش می‌کنند بفهمند، خوب منتقل کنم؟ مشکل منم یا آن‌ها؟

تفکر سیاه و سفید روی سن سخنرانی عمومی

وقتی ذهنت درگیر انسجام باشد، خیلی راحت به سمت تفکر سادهٔ سیاه و سفید می‌ری. یا مشکل از آن‌هاست یا از من، و در نتیجه من احمقم. انتخاب‌هایم این‌ها می‌شوند: یا مخاطب را مقصر بدانم و عزت نفس خودم را حفظ کنم، یا خودم را مقصر بدانم و بمب‌هایی که در زیرزمین ساختمان لرزانم پنهان کرده‌ام را منفجر کنم. در اصل انتخاب‌هایم افتضاح هستند: یا حس کمالم را حفظ کنم یا نکنم.

اما معمولاً گزینهٔ سومی هم هست. اگر گاهی دست از جستجوی معنای عمیق‌تر بردارم چه؟ اگر اجازه دهم چیزها فقط باشند؟ اگر یاد بگیرم بپذیرم که بعضی از مخاطبان، آن‌هایی که ذهنشان شبیه ذهن من است، از سخنرانی‌ام چیزی می‌گیرند و بعضی‌ها نمی‌گیرند؟ اگر دیگر نیازی نداشته باشم با بی‌ارزش کردن دیگران از غرورم محافظت کنم؟

چرا کمال‌گرایی در اصل یک قلعهٔ پر از خندق و دیوارهای بلند است؟

کمال عمدتاً برای این دنبال می‌شود که آدم را از تمایلش به تفکر تحریف‌شده یا منتقد درونی‌اش دور نگه دارد. اگر تأیید کامل داشتم، دیگر فیلتر ذهنی نمی‌کردم، تعریف‌ها را نادیده نمی‌گرفتم، به تفکر سیاه و سفید نمی‌افتادم یا شخصی‌سازی نمی‌کردم.
کمال‌گرایی ساختمانی است با خندق و دیوارهای مستحکم؛ دیوارهایی که هیولاهای بیرونی را بیرون نگه می‌دارند، هیولاهایی که تنها قدرتشون این است که هیولاهای درونی ما را بیدار کنند. اما مثل هیولاهای دوران کودکی، حتی این هیولاهای بیرونی هم عمدتاً به صورت نماد در ذهن خودمان زندگی می‌کنند.

اگر بخواهیم عینی نگاه کنیم، می‌شود به راحتی استدلال کرد که مخاطبانم در حال یادگیری موضوعی جدید بودند و من، که قبلاً ده‌ها ارتباط در آن موضوع ساخته‌ام، اطلاعات زیادی را به شکلی ارائه دادم که پردازشش برایشان سخت بود؛ چون آن‌ها یک به یک هضم می‌کردند. خودم هم بارها در جایگاه آن‌ها بوده‌ام، همان احساس را داشته‌ام و هیچ‌وقت نگفتم این ارائه خوب یا بد بودن هوش گوینده را نشان می‌دهد، به‌خصوص وقتی موضوع برایم کاملاً جدید بوده.

در این مرحله هنوز نمی‌دانم راه‌حل چیست، یا اصلاً وجود دارد یا نه. اما با اطمینان نسبی می‌توانم بگویم که آن ساختمان ساده‌انگارانه‌ام باید فرو بریزد. باید با این واقعیت کنار بیایم که می‌توانم با برخی ارتباط برقرار کنم و با برخی نه، بدون اینکه مجبور باشم آن‌ها یا خودم را سرزنش کنم. لازم نیست همه‌چیز کاملاً در جای خودش بنشیند. کمال‌گرایی و سخنرانی عمومی دیگر قرار نیست برای من جهنم بسازد. حداقل دارم یاد می‌گیرم که دیگر خودم هیزم این آتش نباشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *