اختلالات روانی در ایالات متحده بسیار شایعاند، با این حال همچنان نوعی اکراه و مقاومت پایدار نسبت به مراجعه برای دریافت درمان وجود دارد. این تناقض عجیب، در دل جامعهای رخ میدهد که روانپزشکی در آن بهعنوان یک رشته علمی معتبر، به دانشی مستحکم و درمانهایی اثربخش دست یافته است. با وجود این پیشرفتها، انگ اجتماعیِ اعتراف علنی به بیماری روانی و همچنین دشواری دسترسی به خدمات مقرونبهصرفه سلامت روان، همچنان مانعی جدی برای بسیاری از افراد محسوب میشود.
وقتی روانپزشک بودن مکالمه را متوقف میکند
وقتی در رویدادهای اجتماعی با افراد آشنا میشوم، گفتوگو اغلب به شکلی قابل پیشبینی پیش میرود. سؤال سادهای مطرح میشود: «خب جف، شغلت چیه؟» و پاسخ من که میگویم روانپزشک هستم، معمولاً یکی از دو واکنش را به دنبال دارد؛ یا سکوتی معذب و خروج سریع از مکالمه، یا این جمله محتاطانه: «اگه اشکالی نداره، میتونم یه سؤال بپرسم؟» در هر دو حالت، تجربه نشان داده است که تعداد کمی از این آشنایان جدید در هفتههای بعد با من تماس میگیرند و برای خودشان، یکی از اعضای خانواده یا دوستی نزدیک درخواست کمک میکنند. این پیگیری غیرمستقیم و محتاطانه، خود نشانهای از رابطه پیچیده جامعه با سلامت روان است.
تناقض آگاهی و انکار در مراسمهای رسمی
این وضعیت زمانی حتی کنایهآمیزتر میشود که هدف رویداد اساساً به سلامت روان مربوط باشد. اخیراً بهعنوان سخنران مهمان به مراسمی برای جمعآوری کمک مالی در حوزه پژوهشهای بیماریهای روانی دعوت شدم؛ مراسمی که توسط یکی از چهرههای برجسته اجتماعی برگزار شده بود. طبق عادت همیشگی، سخنانم را با یک سؤال ساده آغاز کردم: «چند نفر از شما کسی را میشناسید که دچار بیماری روانی باشد؟»
پس از مکثی کوتاه و نگاهی به جمعیت، تنها چند دست بالا رفت. بسیاری از مهمانان ناگهان سرگرم کیفهایشان شدند یا تلفن همراهشان را چک کردند. در مراسم پذیرایی پس از سخنرانی نیز، گفتوگو با مهمانان نشان داد که اگرچه آنها بهسرعت تلاشهای «شجاعانه» میزبان برای افزایش آگاهی درباره بیماری روانی را تحسین میکنند، اما بهندرت کسی تجربهای شخصی یا مستقیم را بیان میکند. به نظر میرسید بیماری روانی برای آنها شبیه یک فاجعه طبیعی دوردست است؛ مانند طوفانی ویرانگر در کارائیب یا آتشسوزی گستردهای در کالیفرنیا. مسئلهای مهم که سزاوار همدلی و حمایت عمومی است، اما نه چیزی که واقعاً به زندگی شخصیشان مربوط باشد.
کارت ویزیتها، پس از پایان مراسم
با این حال، درست پیش از ترک مراسم، تعداد قابلتوجهی از افراد کارت ویزیت من را درخواست کردند. در هفتهها و ماههای بعد، تقریباً نیمی از شرکتکنندگان با من تماس گرفتند تا برای خود یا یکی از اعضای خانوادهشان کمک بگیرند. این رفتار، بار دیگر نشان داد که بسیاری از افراد ترجیح میدهند مسیر کمکگرفتن از سلامت روان را بهصورت پنهانی و غیررسمی طی کنند.
در چنین مواردی، من با کمال میل کمک میکنم. اما این واقعیت که افراد برای دریافت راهنمایی بالینی منتظر یک برخورد اتفاقی اجتماعی میمانند، برایم غیرعادی است. اگر مسئله درد قفسه سینه یا مشکلات گوارشی بود، بعید به نظر میرسید کسی منتظر چنین تصادفی بماند. این موقعیتها بهروشنی دو حقیقت ناخوشایند را آشکار میکنند: شیوع گسترده اختلالات روانی و ناراحتی عمیق جامعه از پذیرش و جستوجوی درمان روانی.
چرا مراجعه به درمان اینقدر به تعویق میافتد؟
عوامل متعددی در این تأخیرها و مسیرهای غیرمعمول نقش دارند. برای فردی که شناخت دقیقی از بیماری روانی ندارد، تشخیص تفاوت میان نوسانات عاطفی روزمره و علائم یک اختلال واقعی کار سادهای نیست. بسیاری از افراد بهجای مراجعه مستقیم به روانپزشک، ترجیح میدهند از متخصصانی کمک بگیرند که انگ اجتماعی کمتری دارند؛ مانند درمانگر، مشاور، روحانی، مددکار اجتماعی یا روانشناس. برخی تردید دارند که مشکلاتشان بهاندازهای جدی باشد که نیازمند درمان روانپزشکی تلقی شود. برخی دیگر اساساً به مشروعیت روانپزشکی بهعنوان یک تخصص پزشکی بدبیناند. چگونه میتوان حرفهای را جدی گرفت که سالها با لقبهایی مانند «دیوانهدرمانکن» شناخته میشده است؟
روانپزشکی، از گذشتهای پرخطا تا علمی مدرن
من در کتابی که برای عموم مردم نوشتهام، دقیقاً به همین بدبینی پرداختهام. کتاب Shrinks: The Untold Story of Psychiatry به شارلاتانهای خودبزرگبین، نظریههای عجیب و خطاهای درمانیای میپردازد که بخشی از تاریخ پرچالش روانپزشکی بودهاند. با این حال، خود روانپزشکی تغییر کرده است.
پس از جنگ جهانی دوم، پیشرفتهای علمی پیدرپی، این رشته را از حاشیه پزشکی به جایگاهی معتبر رساند. تأسیس مؤسسه ملی سلامت روان، روانپزشکی را بیش از پیش وارد جریان اصلی پزشکی کرد. امروز، این حوزه دارای نظام تشخیصی قابلاعتماد و درمانهایی با اثربخشی اثباتشده است. با این وجود، مانع اصلی درمان دیگر کمبود دانش یا توان علمی نیست، بلکه انگ اجتماعی پایدار، بیاعتمادی عمومی و دشواری دسترسی به روانپزشک است.
وقتی حتی پول هم راهگشا نیست
دسترسی به روانپزشک خوب با هزینهای قابلتحمل، حتی برای افراد دارای منابع مالی قابلتوجه نیز ساده نیست. یکی از چهرههای مشهور که در رویدادی دیگر با او آشنا شده بودم، بعدها با من تماس گرفت تا درباره دختر ۱۹ سالهاش مشورت کند. دختری که زمانی باهوش، بااستعداد و درخشان بود، اما پس از مصرف مواد در دبیرستان دچار روانپریشی شد. سه سال بستریهای مکرر، تشخیصهای متناقض و داروهایی که شخصیت او را کدر کرده بودند، باعث شد نهتنها خود دختر بلکه پدرش نیز اعتمادش را به درمان از دست بدهد. او با دهها روانپزشک تماس گرفته بود، اما یا کسی بیمار جدید نمیپذیرفت یا بیمه قبول نمیکرد. سرانجام، در نهایت ناامیدی، به من مراجعه کرد و خوشبختانه درمانی مؤثر آغاز شد.
هزینه تأخیر؛ از رنج تا فاجعه
اما همه این داستانها پایان خوش ندارند. تأخیر در درمان یا مراجعه به افراد فاقد صلاحیت، گاهی به تراژدیهایی چون خودکشی یا خشونت مرگبار منجر میشود. گرچه درمان توسط متخصصان غیرپزشکی در برخی موارد مناسب است، اما شروع مسیر درمان با بالاترین سطح تخصص، شانس تشخیص دقیق و مداخله مؤثر را افزایش میدهد.
محدودیتهای تاریخی روانپزشکی دیگر وجود ندارند، اما چالش اصلی همچنان باقی است. تا زمانی که انگ اجتماعی بیماری روانی و موانع عملی دسترسی به درمان پابرجا باشند، فاصله میان نیاز واقعی جامعه و مراجعه به درمان پر نخواهد شد. روانپزشکی امروز آماده کمک است؛ این جامعه است که باید جرأت درخواست آن را پیدا کند
