مادر بودن وقتی باتری‌ات صفره | ۷ راهی که واقعاً جواب می‌ده

والدگری وقتی خسته ایم - مادر خسته ولی آرام در آغوش کودکش

دعوا سر صبحانه، دعوا سر لباس، دعوا سر مسواک، دعوا سر خاموش کردن تبلت، جنگ خواب… انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. بیشتر والدینی که باهاشان کار می‌کنم، بعد از هر دعوا خودشان را می‌خورند. سال‌هاست در چرخهٔ خشم–خودسرزنشی گیر کرده‌اند و این چرخه هیچ‌وقت کمکی به تغییر نکرده. اولین قدم برای اینکه چیزی عوض شود، این است که خودت را دیگر سرزنش نکنی.

وقتی والدی در خودسرزنشی غرق است، اولین سؤالم این است: «تمرین خوددلسوزی‌ات چطور است؟» معمولاً با خجالت می‌گویند: «تقریباً صفر». هیچ‌کدامشان به دوست‌شان اجازه نمی‌دهند آن‌طور با بچه‌هایشان حرف بزند که خودشان با خودشان حرف می‌زنند. یک تمرین ساده: نامه‌ای برای دوستی بنویس که دقیقاً همان مشکل تو را دارد؛ بعد همان نامه را بلند برای خودت بخوان. وقتی خودسرزنشی را کنار می‌گذاری و می‌پذیری که مشکل واقعی «فرسودگی» است، تازه می‌توانی ریشه را درمان کنی.

روزی ۷۸ بار «نه» گفتن را متوقف کن

آدریانا یک روز شمرد و فهمید حدود ۷۸ بار در روز بی‌دلیل «نه» می‌گوید: «با جعبه بازی نکن»، «قاشق‌ها را درنیار»، «کاغذ را پاره نکن». وقتی این «نه»های بی‌دلیل را حذف کرد و فقط روی مرزهای واقعاً مهم (ایمنی، احترام، سلامت) تمرکز کرد، ناگهان همان چند «نه»ی مهم هم واقعاً شنیده شد. زندگی به شکل معجزه‌آسایی راحت‌تر شد. هر «نه»ی بی‌دلیل، انرژی تو را می‌گیرد و گوش بچه را کر می‌کند.

کودکی که سر خواب مقاومت می‌کند شاید «لجباز» نباشد؛ شاید فقط نگران است فردا رنگ‌های نقاشی‌اش را فراموش کند. تیم از بودی ۵ ساله پرسید چرا خوابش نمی‌آید. جواب ساده بود: «نمی‌خوام رنگ‌هایی که فردا لازم دارم فراموش کنم». یک کاغذ و مداد، یک یادداشت بالای تخت؛ مشکل خواب برای همیشه حل شد. بیشتر «بدرفتاری‌ها» در واقع فریاد یک نیاز برآورده‌نشده است.

تیم بعد از یک روز کاری پراسترس به خانه آمد و می‌خواست بچه‌ها زود بخوابند. بچه‌ها گوش نمی‌دادند، می‌دویدند، میله‌های چادر را گم می‌کردند و بودی با تبر بازی می‌کرد. تا زمان خواب همه عصبانی بودند. تیم لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «بچه‌ها واقعاً متأسفم که امروز تند بودم. فقط نگرانم تو کمپینگ گوش ندادن‌تون خطرناک باشه. خیلی دوستتون دارم.» رمی نگاهش کرد و گفت: «تو همیشه می‌ری سر کار و ما رو تنها می‌ذاری.» مشکل اصلاً چادر و تبر نبود؛ نیاز به ارتباط بود. یک عذرخواهی صادقانه و آغوش، در چند ثانیه امنیت را برگرداند؛ چیزی که ساعت‌ها عذاب وجدان نمی‌توانست انجام بدهد.

به بچه‌ها یاد بده خودشون مشکل‌شان را حل کنند

آدریانا وقتی بچه‌ها دعوا می‌کردند، دیگر فوری دخالت نمی‌کرد. فقط می‌پرسید: «کمک می‌خواید یا خودتون دارید حلش می‌کنید؟» وقتی کمک می‌خواستند، عروسک محبوب را می‌آورد؛ هرکس عروسک را دستش بگیرد، بدون قطع شدن حرفش را می‌زند. بعد با هم راه‌حل پیدا می‌کردند. یک روز بودی داشت نقاشی می‌کشید. رمی آمد روی کاغذ او نقاشی کند. بودی گفت: «صبر کن رمی، بیا حرف بزنیم. الان چی نیاز داری؟» رمی: «دلم می‌خواست یه کم بیشتر باهات بازی کنم.» بودی: «باشه، چند دقیقه نقاشی رو ول می‌کنم، بیا بازی کنیم.» خودشان حل کردند. بدون تنبیه، بدون جایزه، بدون دخالت والد.

وقتی گیر کردی، حتماً کمک بیرونی بگیر

تو دیگر به کتاب و مقالهٔ بیشتر نیاز نداری؛ احتمالاً کلی خوانده‌ای. آنچه نیاز داری کسی است که ببیند چرا این دانش در خانهٔ تو، با این بچه‌ها و این تاریخچه کار نمی‌کند. کسی که الگوهایی را ببیند که تو چون خیلی نزدیک موقعیت هستی، نمی‌بینی. دید بیرونی مثل چراغ قوه در تاریکی است.

هنوز گاهی عصبانی می‌شوی. هنوز گاهی خراب می‌کنی. اما حالا ابزارهایی داری که حتی وقتی کاملاً خسته و فرسوده‌ای هم کار می‌کنند؛ نه فقط وقتی سرحالی و همه‌چیز عالی است. والدگری وقتی خسته ایم سخت‌ترین کار دنیاست، اما غیرممکن نیست. فقط کافی است یاد بگیری با خستگی‌ات دوست باشی، نه دشمنش. و بدان که همین تلاشت برای بهتر بودن، خودش بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که به بچه‌هایت می‌دهی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *